– نظریه ماهلر[1]

ماهلر روان پزشک و روان تحلیل گر کودک با استفاده از روشی دقیق و پیچیده به بررسی تعامل کودک و مادر در سه سال اول زندگی پرداخته است . در نظریه ی ماهلر به وضوح می توان به تأکید او بر پیوند عاطفی مادر – کودک که از همان نخستین ماه های زندگی هویدا است و به نقش سرنوشت ساز مادر در تحول عاطفی کودک پی برد. ماهلر (1977-1979)  در خلال سه سال اول زندگی کودک، سه مرحله متوالی را متمایز می کند : مرحله در خود ماندگی(اوتیسم) بهنجار، مرحله مبتنی بر همزیستی بهنجار، مرحله جدایی – تفرد که خود به چند بخش در هم تنیده تقسیم شده است (دادستان، 1378).

در مرحله در خود ماندگی بهنجار که تقریباٌ چهار هفته طول می کشد نوزاد واجد گرایش فطری به کنش وری نباتی و احشایی است.  وی نسبت به عامل مادرانه  هشیار نیست و حتی    نمی تواند کوشش های خود را در تقلیل تنش ها از کوشش هایی که از سوی مادر به عمل       می آیند، متمایز کند. مادرگری به تدریج انرژی را از درون به سوی پیرامون تسهیل می کند و حساسیت نسبت به محرک های بیرونی را افزایش می دهد. این مرحله با شکسته شدن پوسته در خودماندگی متمایز می گردد (دادستان، 1378).

مرحله مبتنی بر همزیستی در ماه دوم زندگی آغاز می شود و در حدود 9 تا 12 ماهگی پایان می یابد. در این مرحله همه چیز به گونه ای است که انگار کودک و مادر در درون مرز های مشترک، واحد دو تایی توانایی را تشکیل می دهند. در این مجموعه کودک در حالت وابستگی مطلق و مادر در حالت وابستگی نسبی قرار دارد. اما بر اساس تجربه ی تکرار و تجربه ی وابسته به رد های حفظی، موضوع جزئی که فقط توانایی ارضاء نیاز ها را داشت در حدود شش ماهگی    جنبه ای خاص می‌یابد (دادستان، 1378).

مرحله جدایی – تفرد از حدود10-8 ماهگی آغاز می شود و تا حدود 3-2 سالگی ادامه
می یابد و تابع دو خط تحول است. یکی از این خطوط به جدایی  منتهی می گردد و تحول     تمایز یافتگی و جدایی از مادر را انشان می دهد و خط دیگر به تفرد منتهی می گردد و تحول کنش های مستقل مانند ادراک، حافظه و ظرفیت های شناختی را نمایان می سازد (دادستان، 1378).

ماهلر شکست کودک را در گذر از مراحل تحول بهنجار و یا واپس روی را به مراحل پیشین که پیامد عدم انطباق رفتار های جسمانی و هیجانی مادر  با تحول کودک است، عامل در خودماندگی و روان گسستگی مبتنی بر همزیستی می داند. در نظریه ی ماهلر، محیطی که مادر معرف آن است ضامن مؤفقیت بهنجار این فرایند است. چنین فرایند تحولی در نظریه دلبستگی نیز مشاهده می شود. بر اساس این نظریه رابطه ی کودک – مادر در  فرایند تحول کودک بر مبنای رشد دلبستگی بهنجار و در نهایت رشد سالم کودک خواهد ماند (دادستان، 1378).

2-2-13-5-11- نظریه ملانی کلاین[2]

طبق نظر ملانی کلاین رابطه بین مادر و کودک از همان آغاز بدین شکل است که نوزاد با تخیلات پرخاشگرانه و مخرب روبه رو می شود. برای مثال نوزاد تصور می کند مادری که نیازهای او را برآورده می سازد یک « مادر خوب» است در حالی که مادری که برای او محدودیت ایجاد  می کند « مادر بدی» است. برای مثال اگر نوزاد، برای ارضای نیازهایش از جانب مادر احساس ناکامی کند، یعنی مادر نتواند نیازهای او را ارضاء کند، دچار خشم می گردد. خیال بافی های این کودک بیشتر پرخاشگرانه است و احساس جدایی از مادر می کند و مضطرب می شود. او همچنین از این رویا های پرخاشگرانه خود می ترسد و آن را به مادرش نشان نمی دهد زیرا می ترسد که او را از دست دهد. در نتیجه سعی می کند علاقه خود را به قسمت خوب مادرش افزایش دهد، بنابراین احساسات نمادینی برای خود ایجاد و آنها را در حافظه ذخیره می کند. با این روش او    می تواند با احساس ترس، غم و وابستگی و درماندگی خود درمورد از دست دادن مادر خوب فائق آید (کلاین، 1933؛ به نقل از یوسفی، 1389).

2-2-13-5-12- نظریه کارن هورنای

کارن هورنای نظریه روان رنجوری را براساس اضطراب اساسی[3] دوران کودکی ارائه کرد و اظهار نمود زمانی که والدین نتوانند رابطه گرم و عاطفی را برای کودک فراهم آورند، کودک دچار اضطراب اساسی می شود، کودک در چنین شرایطی باید روش هایی را پیدا کند تا بتواند با دنیای اطرافش مقابله کند و کنار بیاید، بنابراین راهکارهایی را برای خود گسترش می دهد که در اوایل زندگی انتخاب کرده است. یک کودک ممکن است به سمت مردم، در مقابل مردم یا دور از مردم حرکت کند. در نوع اول کودک درماندگی خود را می پذیرد و علیرغم ترس هایش تلاش می کند تا در برابر دیگران پیروز شود و به آنها تکیه کند. در راهکار دوم، کودک نسبت به آنها احساس خصمانه پیدا می کند و سعی می کند با مردم بجنگد. در راهکار سوم نه به مردم تعلق پیدا       می کند و نه با آنها می جنگد، بلکه سعی می کند از آنها دورتر شود. در واقع دو دسته اول راهکارهای هورنای، از نوع الگوهای دلبستگی ناایمن و سومین راهکار شبیه الگو اجتنابی[4] است (خوشابی و ابوحمزه، 1386).

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   سازگاری اجتماعی/پایان نامه خود کنترلی و عملکرد خانواده و سازگاری اجتماعی

2-2-13-5-13- نظریه هارلو

هارلو از جمله کسانی است که در نظریه های مربوط به کاهش سائق زیستی شواهدی ارائه داد. هارلو و همکارانش تعدادی بچه میمون را مورد آزمایش قرار دادند و آنان را با نمونه جدیدی از رابطه مادر و فرزندی روبرو کردند: تماس بدنی و احساس آرامش. در بعضی از مطالعات، بچه
میمون ها در قفسی که دو نوع مادر مصنوعی در آن بود، قرار داده شدند. یکی از مادران از سیم ساخته شده بود و کودک می توانست از پستانکی که به سینه مادر نصب شده شیر بخورد. مادر دیگر با پوششی نرم پوشانده شده بود ولی غذایی به کودک نمی داد. بچه میمونها برخلاف      پیش بینی نظریه روان کاوی و رفتارگرایی بیشتر مادر پارچه ای را بغل می کردند، فقط هنگامی به مادر سیمی اعتنا می کردند که گرسنه بودند و وقتی که بچه میمون از چیزی مثلاً یک حشره    می ترسید به طرف مادر پارچه ای می رفت و آن را بغل می کرد، گویی به او احساس امنیت بیشتری می داد. لااقل برای این پستانداران ابتدایی، لذتی که غذا به همراه داشت عامل اصلی دلبستگی بین مادر و فرزند نبود (خوشابی و ابوحمزه، 1386).

2-2-13-5-14- نظریه دونالد وینی کات[5]

دونالد وینی کات (1971-1896) یک متخصص اطفال انگلیسی بود. وی نظریه ای منظم درباره  روابط شیء داد و مثل مارگارت ماهلر مشاهدات زیادی در خصوص رابطه طفل و مادر انجام داد (شارف[6]، 1381).

وینی کات از جمله روان تحلیل گرانی است که به شدت بر اهمیت وابستگی و پیوند متقابل مادر- کودک تأکید می کند. او معتقد است که در آغاز نوزاد بدون مادر وجود ندارد و نیروی فطری وی بدون مراقبت های مادرانه متجلی نمی شود. وینی کات بر نقش مادر و نحوه پاسخ گویی او به کودک اهمیت بسیار زیادی قائل است. او معتقد است که مادر در وهله نخست دستخوش حالتی است که آن را « دل مشغولی مادرانه ی نخست» می نامد. اما مادر بعدها این حالت نخستین را فراموش می کند و سرانجام می پذیرد که دیگر ضرورت ندارد که رضامندی کامل کودک خود را فراهم آورد و در نتیجه به صورت مادری « نسبتا خوب» در می آید (دادستان، 1378).

یکی از واکنش های مادر کنش آینه ای است. از دیدگاه وینی کات، مادر نقش آینه را در مقابل کودک خود ایفا می کند. این سخن بدان معنا است که «من» مادر به منزله تکیه گاهی برای«من»کودک است. وینی کات درکنش مادرانه سه نقش را از یکدیگر متمایز می کند:

1-در بغل نگه داشتن[7]

2-در مهار خود داشتن[8]

3-ارائه شی

وینی کات مراحل تحول رابطه ی کودک – مادر را ترسیم کرده و سه مرحله را در این زمینه متمایز می کند: مرحله ی « وابستگی مطلق» که مرحله درهم آمیختگی کامل مادر- نوزاد است. مرحله ی« وابستگی نسبی» که در خلال این مرحله کودک تدریجاً از مادر متمایز می شود و
مرحله ی حرکت در جهت استقلال و اجتماعی شدن که در خلال آن کودک به سوی استقلال گام برمی دارد. وینی کات نیز مانند بالبی به نقش محرومیت و جدایی از موضوع دلبستگی تأکید کرده و آن را عامل مشکلات روانی کودک می داند (دادستان، 1378).

 

2-2-13-5-15- نظریه سالیوان[9]

سالیوان (1946-1892) بر این باور است که نیاز نوزاد به محبت و عطوفت مشتمل بر
دسته ای از تنش ها ست که اغلب آنها ریشه در عدم تعادل در جهان فیزیکی و شیمیایی درون و بیرون نوزاد دارند که بر آورده شدن، نیاز به درگیر شدن و روابط نزدیک بین فردی دارند. او همچنین بیان کرد که یکی از نیاز ها جزء نیاز های فیزیکی و شیمیایی نیست و آن نیاز به ارتباط است. نیاز بنیادین انسان برای برقراری ارتباط با مراقبان که آن نیز بستگی دارد به تنش های نوزاد و دیگران. مراقب بر اساس تنش های خود و نوزاد  اقدام به برآورده کردن نیاز های او می کند. سالیوان معتقد است که  که نوزاد پرورندان آنچه را که او شخصیت بخشی زود هنگام نام           می نهد آغاز می کند. در دنیای سالیوان شخصیت بخشی این چنین تعریف می شود : بازنمایی تجارب نوزاد با دیگران در محیط مراقبت. این شخصیت بخشی بر دو نوع بنیادین است؛ تجارب رضایت بخش با دیگران یا عدم رضایت بخش با دیگران (ابراهیم نژاد، 1390).

2-2-13-5-16- نظریه مازلو[10]

آبراهام مازلو در سلسله مراتبی که برای نیازها ی آدمی قائل است، نیاز به امنیت را به عنوان دومین نیاز و پس از نیاز به خوراک، بر می شمارد. هم چنین در میان نیاز های برتر نیز نیاز انسان به متعلق بودن و دوست داشته شدن را مطرح می کند. به این ترتیب می توان گفت نیروی دلبستگی در نظریه مازلو نیز به نوعی مورد توجه خاص بوده است (شولتز و شولتز، 1388).

2-2-13-5-17- نظریه دلبستگی بالبی

بالبی(1990-1907) روان پزشک و روان تحلیل گر انگلیسی از همان ابتدا به زمینه

  • 1