. عوامل تاثیرگذار بر سلامت روانی

2-1-4- 1. شخصیت و سلامت روانی

برادبورن[1](1969) سلامت و عدم سلامت روانی را دو قطب متضاد در انسان نمی داند و معتقد است که هر بعد با مجموعه متمایزی از صفات شخصیتی همبستگی دارد (دینر،2000، به نقل از ذکری ،1384).  نظریه‌های صفات شخصیت چنین استدلال می‌کنند که جنبه‌های مهم رفتار و تجربه در افراد را می‌توان با تعداد محدودی از ابعاد مشخص ساخت و نیم‌رخ‌های صفات شخصیتی خاص با سلامت روانی پیوند دارند (پاشا شریفی،1385).

سلامت روانی شبیه به یک ویژگی شخصیتی است که شامل تعدادی عناصر مربوط به هم می‌باشند که در سراسر موقعیت‌ها و در طول زمان ثابت است. لارسون و داینر(2004؛ به نقل از ذکری ،1384) طبق مطالعاتی که انجام دادند معتقد هستند که عواطف منفی و مثبت درکارها و تفریحات مختلف، بیشتر ناشی از شخص است (52%) تا ناشی از موقعیت (23%). افراد در مورد احساسات منفی و سلامت روانی هماهنگی بیشتری دارند و درمورد احساسات مثبت، هماهنگی کمتری دارند. همچنین لارسون و کت دار(1991) معتقدند که واکنش برون‌گرایان[2] نسبت به درون‌گرایان[3] به محرک های مثبت، قوی تر است. بنابراین ترکیب برون‌گرایی و موقعیت‌های خوشایند عاطفه مثبت ایجاد  می‌کند. از آن‌جا که شخص می‌تواند موقعیت‌ها را انتخاب کند یا از آن‌ها دوری کند، نوع دوم تعامل بین افراد و موقعیت ها وجود دارد. آنها نوع خاصی از موقعیت‌ها را انتخاب می‌کنند که برای آن‌ها خوشایند است و با شخصیت آن‌ها سازگار است. برای مثال برون‌گرایان بیشتر زمان خود را در فعالیت‌های اجتماعی و جسمانی می‌گذرانند(نشاط دوست و همکاران،1388).

طبق نظر آرگایل و لو[4] (1990) سلامت روانی افراد برون‌گرا می‌تواند تا اندازه ای به وسیله موقعیت‌های اجتماعی که آن‌ها انتخاب می‌کنند توضیح داده شود. در تحقیقات اولیه آرگایل(1994) ‌دریافت که افراد فاقد مهارت‌های اجتماعی از بسیاری از موقعیت‌های اجتماعی که دیگران از آن‌ها لذت می‌برند، اجتناب می کنند (آرگایل،2004).

کاستا و مک کرا[5](2005) بر این باورند که این برونگراها هستند که بیشترین عاطفه مثبت را تجربه می‌کنند و درون گراها غالباً کمترین عاطفه مثبت را دارند. از آنجا که برون‌گرایی جنبه‌های متفاوتی دارد، مثلاً مردم آمیزی و تکانشگری، آنها در صدد شناسایی جنبه ای که بیشترین رابطه را با عاطفه مثبت دارند برآمدند. معلوم شد که مردم آمیزی یا لذت حاصل از معاشرت با دیگران، به نحوه گسترده ای سبب سطح بالای عاطفه مثبت در برون گراهاست(گنجی، 1386).

دینر(2000) در آمریکا به طرز متقاعد کننده ای صحت این ادعا را که برون‌گراها درمقایسه با درون‌گراها از سلامت روانی بیشتری برخوردارند را نشان داده است؛ این امر عمدتاً ناشی از درگیری بسیار بیشتر آن‌ها در موقعیت‌های اجتماعی است. او از دانشجویان درون گرا و برون گرا خواست تا یک ساعت مچی دارای زنگ هشدار را که در فواصل نامنظم زنگ می زد به دست خود ببندد. آنها باید هر وقت صدای زنگ را می شنیدند موقعیتی را که در آن قرار داشتند یادداشت کرده و ذکر می‌کردند که در آن لحظه چه قدر عاطفه مثبت تجربه کرده‌اند. در وضعیت‌های اجتماعی، دانشجویان برون‌گرا، درمقایسه با دانشجویان درون‌گرا، عاطفه مثبت بسیار بیشتری را گزارش دادند. اما وقتی در حال کارکردن یا تنها بودند بین سطح عاطفه مثبت برون‌گراها و درون‌گراها اختلاف ناچیزی وجود داشت(غلامعلیان و احمدی، 1387).

طبق نظر گری[6](1982) برون‌گرایان به خاطر ساختمان مغزشان نسبت به پاداش بیشتر پاسخ می‌دهند،

بنابراین شادتر هستند و روان نژندان نسبت به تنبیه بیشتر پاسخ می‌دهند، بنابراین ناشادتر می باشند (نشاط دوست و همکاران،1388). آرگایل (2004) معتقد است که برون‌گرایان از درون‌گرایان خوشحال ترند و عاطفه مثبت بیشتری را تجربه می‌کنند. از آنجایی که این امر یک رابطه آماری است، تعجب آور نیست که افراد شاد درون‌گرا نیز وجود دارد. این‌ها کسانی هستند که در دیگر منابع سلامت روانی امتیاز  می‌آورند. آن هایی که از لحاظ ثبات هیجانی در سطح بالا قرار دارند، در مقایسه با آن‌هایی که گرایشات روان نژدی زیاد و عواطف منفی بیشتری دارند، خوشحال ترند(گنجی، 1386).

2-1-4-2.کیفیت زندگی و سلامت روانی

یکی از عواملی که به طور مستقیم و ذاتی با سلامت روانی افراد ارتباط دارد کیفیت زندگی آن‌ها می‌باشد. معمولاً کیفیت زندگی به شکل آشکار یا ضمنی در نقطه­ی مقابل کمیت قرار می­گیرد که منظور از آن سال‌های عمر می­باشد که ممکن است عالی، رضایت آمیز یا لذت بخش بوده یا نباشد (فایرز و ماچین[7]، 2000). کیفیت زندگی می­تواند با زمان تغییر یابد، و در شرایط خاصی به طور قابل توجهی نوسان داشته باشد. کیفیت زندگی مستلزم سعی در کم کردن فاصله بین انتظارات و آرزوها و آن چیزی است که واقعاً اتفاق می­افتد. یک زندگی کیفی و خوب، معمولاً به صورت خشنودی، رضایت، شادی، خرسندی و توانایی فایق آمدن بر مشکلات بروز می­کند. در واقع کیفیت زندگی به وسیله فرد ارزیابی و توصیف می­شود. هورنکویست[8] (2004) کیفیت زندگی را بر اساس مطالعات خود و یافته­های سایرین به عنوان نیاز بیان شده و رضایت عملی در یک تعداد از ابعاد اصلی زندگی با تمرکز خاص بر احساس خوب بودن تعریف می‌نماید (غلامعلیان و احمدی، 1387).

2-1-4-3. اهداف و سلامت روانی

جایگاه و اهمیت اهداف برای برخوردار بودن از یک زندگی روانی سالم، امری انکار ناپذیر و غیر قابل کتمان است (کینگ[9] و همکاران، 2006). برخی مولفان با توجه به یافته های موجود، ادعا نموده اند که وجود و احساس هدفمندی در زندگی مانند کلیدی است که می‌تواند قفل و گره مشکلات زندگی را باز نماید و باعث شود تا افراد کنش‌های مثبتی انجام دهند. به همین لحاظ اغلب زندگی هدفمند را از عوامل مهم سلامت روانشناختی می‌دانند (فلدمن و اشنایدر[10]،2005). به طور کلی نظریه پردازان دیگری وجود دارند که راه رسیدن به شادکامی و سلامت روانی را در پرتو توجه به ارزش‌ها و هدف‌ها، نیازهای بنیادی، معنادار بودن و هدفمندی زندگی می‌دانند‌(کاظمیان مقدم و مهرابی‌زاده هنرمند،1388).

اکثر مشکلات روانشناختی از اختلال در انگیزش نشات می‌گیرد؛ یعنی روش‌های ناکارآمدی که افراد بر اساس آن به تعقیب اهداف می‌پردازند. اهداف نقش کلیدی در رفتار بشر ایفا می‌کنند و انجام هر کاری در زندگی مستلزم انتخاب و تعقیب یک هدف است؛ بنابراین یک هدف مناسب برای رسیدن به سلامت روانی از اهمیت خاصی برخوردار است (ککس و کلینگر[11]، 2011). در روانشناسی به فرایندهایی که تلاش برای رسیدن به هدف را میسر می سازند انگیزش می‌گویند. ککس و کلینگر (2011) انگیزش را اینگونه تعریف می کنند: انگیزش یعنی حالت‌های درونی موجود زنده که به برانگیختگی، تداوم و هدایت رفتار به سوی هدف منجر می‌شود. شیوه‌هایی که افراد برای تعقیب اهداف خود بکار می‌گیرند به عوامل مختلفی از جمله اجتنابی یا گرایشی بودن هدف، چارچوب زمانی عمل، پیش‌بینی جزئیات، مشکلات موجود بر سر راه تعقیب اهداف، تعهد و درجه تضاد یک هدف با هدف دیگر بستگی دارد که در مجموع ساختار انگیزشی فرد را می‌سازند. همچنین میزان عینی بودن اهداف و توجه به چگونگی رسیدن به اهداف عامل مهمی است که میزان دستیابی و رسیدن به اهداف را افزایش می‌دهد. این امر موجب می‌شود که افراد از موانعی که بر سر راه رسیدن به اهدافشان قرار دارد، آگاه شوند.

ادبیات تحقیق نشان دهنده این است که سلامت روانی با ادراک افراد از داشتن اهداف مهم در زندگی و پیشرفت رضایت بخش در به دست آوردن آن‌ها رابطه دارد. برای مثال بیشتر مردم ارزش بسیار بالایی برای برقراری و حفظ روابط صمیمانه و نزدیک قائل هستند و به دست آوردن این اهداف بین فردی با سلامت روانی آن‌ها ارتباط بسیار قوی دارد (بامیستر و لری[12]، 1995). مطالعات طولی هالیچ و جپرت (1998) و  ککس و کلینگر(2011) نشان داد که احساس بهزیستی و سلامت روانی به داشتن اهداف قابل دست‌یابی بستگی دارد، بخصوص در افرادی که نسبت به اهداف خود تعهد بیشتری احساس می‌کنند. همچنین افرادی که اهداف قابل دست‌یابی و عینی بر می‌گزینند دارای سطح سلامت روانی بالایی می‌باشند، در روابط اجتماعی خود احساس رضایت و خشنودی می‌کنند و بیشتر منابع استرس‌زا را کنترل می‌کنند. از سوی دیگر دست‌یابی به همه اهداف به یک اندازه بر سلامت روانی و بهزیستی نقش ندارد. برای مثال پیشرفت در اهدافی که توسط دیگران یا تحت فشارهای اجتماعی به فرد تحمیل شده، کمتر از اهدافی که خود فرد آنها را انتخاب کرده است، موجب بهزیستی می‌شوند (شلدون[13]، 2004). گیبسون، ایوانکویچ و دونللی[14](2004) وی‍ژگی‌های اهداف تاثیرگذار بر انگیزه افراد را این‌گونه بیان می‌کنند: اول، اهداف باید مورد پذیرش باشند و با ارزش‌های شخص در تضاد نباشند. اگر افراد در تعیین اهداف و مقاصد خویش اجازه دخالت و اظهار نظر داشته باشند، اغلب موجب گسترش اهداف و پذیرش و انجام آن توسط فرد می‌شود. دوم، اهداف مورد پذیرش در صورتی که چالش برانگیز اما دست یافتنی باشند، می‌توانند بر انگیختگی را ایجاد کنند. به عبارت دیگر اهداف سطح بالا نسبت به اهدافی که دستیابی به آن‌ها غیر ممکن است عملکرد بهتری را بر می‌انگیزند. سوم، اهداف باید مشخص، عینی و قابل اندازه‌گیری باشند. (گنجی، 1386).

سیتز، لاتام، تاسا و لاتام[15](2004) نیز اظهار می‌دارند که داشتن اهداف چالش برانگیز و معین نسبت به اهداف مبهم، میزان عملکرد بالاتری را به همراه خواهد داشت. به عقیده ککس و کلینگر(2011) ارتباط بین اهداف و شناخت، هیجان، تخیلات و رفتار از نقطه نظر مداخلات درمانی نیز حائز اهمیت هستند.

  • 1

Written by