سمبولیسم و علّت نمونه‌ای[1]

برای توضیح معنای سمبولیسم می توانیم از اصطلاح افلاطونیِ علت نمونه‌ای استفاده کنیم. اگر از زاویه فلسفه افلاطونی به سمبول‌ها نگاه کنیم باید به مسئله ایده‌ها و علل نزد افلاطون توجه کنیم. سمبولیسم به علّت نمونه‌ای و هندسه مقّدس به علّت آلی باز می‌گردد. در یک تفسیر نوافلاطونی- پروکلسی از افلاطون شش علّت به او نسبت داده شده است.[2] علاوه بر چهار علّتی که ارسطو نام برده است، علّت نمونه‌ای و آلی نیز به جمع علل افزوده می‌شود.

افلاطون هیچ‌گاه مانند ارسطو صراحتا درباره نام علل و عدد آنها سخن نگفت. بیشتر این تفاسیر به قطعه‌هایی از تیمایوس و فایدون باز می‌گردد. فیلسوفان پیش از سقراط عموماً، چنانکه ارسطو توجّه می‌کند، با علّت مادّی، مادّه‌المواد یا خمیرمایه جهان، سر و کار داشتند. یعنی چیزی که در زیر تغییرات دائمی، ثابت باقی ماند. امّا افلاطون تأکید خاصّی بر علّت نمونه‌ای، واقعیّت مثالی و فوق مادّی می‌نماید، و علّت را بیش از آنکه در مادّه بجوید در صور مثالی جستجو می کند. در حالی که علّت فاعلی و عمل کننده، یعنی عقل و نفس، را نیز با بسط نخستین گامهای آناکساگوراسِ پیش‌سقراطی بیان می‌کند. او نخست در فایدون ایده‌ها را به عنوان علّت مطرح می‌کند.[3]

در فلسفه نوافلاطونی و فلسفه‌های متأثّر از آن، خدای ارسطو و علل نمونه‌ای و فاعلی افلاطون، هر چند نه به نحوی کاملاً رضایت‌بخش کم و بیش با هم جمع شدند. از سوی دیگر در فلسفه مسیحی، علل فاعلی نهائی، نمونه‌ای و غائی، صریحاً در یک خدای روحانی، وجود و واقعیّت اعلی و مبدء و منشأ همه موجودات مخلوق و وابسته، اتّحاد می‌یابند.

در تیمائوس آمده است که صانع کل یا دمیورژ در امر آفرینش عالم، به زنده جاوید می‏نگریست. تمام حقایقی‏ که در آن زنده جاوید بود، برای کل آفرینش نمونه بود. پس خود زنده جاوید برای کل آفرینش نمونه بود. بدین معنی علّت نمونه‏ای است. مثلا علّت نمونه‏ای اسب، با علّت صوری اسب فرق دارد. علّت صوری اسب، یال‏ و دم دارد. لیکن این یال و دم مربوط به حقیقت آن‏ -یعنی علّت نمونه‏ای آن- نیست. علّت نمونه‏ای، تصویر ناتورالیستی حقیقت یک چیز نیست. یال، یال را بیان نمی‏کند. بلکه معنای یال را که مربوط به حقیقت‏ آن است، بیان می‏کند و حقیقت در عالم دیگر و در مرتبه بالاتری است. این تعلیمات اساس سمبولیسم است.[4]

حدیث خلق اللّه آدم علی صوره الرحنن نیز ناظر بر همین امر است. به این صورت که انسان به صورت الهی آفریده شده است، امّا نه به نحو علّت صوری بلکه به نحو علّت نمونه‌ای. هفت صفت مهم الهی در او وجود دارد. به این ترتیب باید گفت: دکترین اسماء الهی، همان دکترین اسماء نمونه‏ای‏ است.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه روانشناسی گرایش صنعتی و سازمانی: بررسی توانمندسازی و کارآفرینی بر بهره‌وری کارکنان پتروشیمی خارک- قسمت 2

صانع کل،‌ عناصر را با دادن‌ شکلهای‌ هندسى‌ به‌ اجزاء موجود آنها در آن‌ آشفتگى‌ آغازین‌ پدید آورد و روح‌ جهانى‌ را در پیرامون‌ آن‌ پیچید و نظام‌ جهان‌ را همچون‌ موجودی‌ زنده‌ آفرید[5]‌. اینجاست‌ که‌ افلاطون‌ جهان‌ را «خدای‌ دیدنی» مى‌نامد که‌ نگاره‌ای‌ از خدای‌ معقول‌ است.[6]

این نظم هندسی مربوط به علّت آلی است؛ فیثاغوریان نسب عددی را مطرح کردند. فیثاغورث معتقد است که‏ خداوند همه چیز را از روی نسبت‏های ریاضی ساخته است. نزد فیثاغورث و افلاطون علّت آلی، نسبت‏های عددی یا به‏ بیان امروز ساختمان‏های مجرّد ریاضی است. این‏ ساختمان‏ها می‏توانند شئون مختلف به خود بگیرند و در عوالم مختلف به صور مختلف متجلّی شوند. این آموزه را شاید بتواند در زبان قرآنی با آیهء شریفه «انا کلّ شیء خلقناه بقدر» توضیح داد و مربوط دانست.

تنها مسئله‌ای که باقی می‌ماند رابطه بین ایده‌ها به عنوان علّت و اشیاء محسوس است، افلاطون برای این مشکل دو راه پیش نهاد:

الف) متکسیس یا متخئین است: بهره‌مندیِ شیء جزئی از مثال.

ب) میمسیس: تقلید شیء جزئی از مثال این تقلید نیز به معنای تقلید از فعل تفسیر شده است.

بعد از افلاطون از شماره علل کاسته می‌شود و در عصر جدید علّت غایی و همین طور علّت نمونه‌ای و آلی به کنار نهاده می‌شوند و فقط نوعی از علّت فاعلی و مادّی و صوری، آنهم به صورتی ناقص، باقی می‌ماند.

  1. Prototype

[2] . بینای‌مطلق محمود، «سمبولیسم در هنر»، مجله هنر، تابستان و پاییز 1367، ص. 48-57.

[3] . فیدون  99c – 105b

[4] . بینای‌مطلق محمود، همان.

[5] . جمهوری،  28C-30D

[6] . همان‌،C  92