سمبولیسم تضاد و دوگان‌های مکمّل

در تصوّف گفته شده است که شناخت حقیقت، مستلزم درک «جمع ضدّین» است. در یک تقسیم ثنایی[1]، مقسم‌ها به ظاهر در مقابل یا ضدّ هم هستند. دوگان‌ها را اگر صرفا دو متضاد بیانگاریم یا به خیر و شرِّ محض بازگردانیم در اشتباه افتاده‌ایم؛ این مثال‌ها را دریابید:

«آب کم جو تشنگی آور به دست»[2] (سیرابی در تشنگی مدام است)؛

«بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم»[3] (آزادی در بندگی عشق است)؛

«شب را در پرده روز نهان سازی، و روز را در حجاب شب ناپدید گردانی، زنده را از مرده و مرده را از زنده برانگیزی، و به هر که خواهی روزی بی‌حساب بخشی»[4]

یافتن جمعیت در پریشانی و هوشیاری در مستی است.

«هو الاوّل و الآخر و الظاهر و الباطن و هو بکلِّ شیء علیم»[5]

قبل از هر چیز، نخست باید این نکته را به یادبیاوریم که: تمام دوگان‌ها از وحدت برمی‌خیزند، چه اینکه، معنای «زوج» به خودی خود، نشان مکمّل بودن است و تمهیدی است برای اتّحاد. دوگان‌ها در ابتدا متقابل یا متضاد دیده می‌شوند امّا درواقع دو جزءِ مکمّل یکدیگرند. دو جزء متقابل، در مرتبه بالاتر، در نوعی مکمّل بودن مستحیل می‌شوند و پیش از آنکه این دو جزء به وحدت، یعنی اصل مشترکی که خاستگاه آنها است بازگردند، با هم دیگر سازگار و هماهنگ‌اند.

دوّم: هر «ظهوری» مبتنی بر یک «ثنویّت و دوگانگی»[6] است و این دوگانگی بالطبع، شرطِ وقوع ظهور است. گنون خاطر نشان می‌کند که این ثنویّت با آنچه در دوران مدرن به خصوص بعد از دکارت به اصالت دوالیسم یا جدایی مادّه و روح تبدیل شده است تفاوت ماهوی دارد؛ به این بیان که ایشان ثنویّت را تاویل‌ناپذیر می‌دانند و تصوّر می‌کنند که در ورای آن چیز دیگری نیست و این مستلزم نفی اصل مشترکی است که دو جزء سازنده ثنویّت از راه «قطبی شدن»[7] از آن ناشی می‌شود.[8]

دوگان اصلی که منشأء تمام دوگان‌ها است مطلقیّت و بی‌نهایتیِ اصل اعلی است. حقیقت زمانی که می‌خواهد خود را نشان دهد یا در دسترس قرار دهد باید تجلّی کند: کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف. من گنجی پنهان بودم خواستم شناخته شوم پس آفرینش را آفریدم. «خیر ذاتا خودافشان است»[9] و خود را مشعشع و منعکس می‌کند و کل آفرینش ظهورات آن گنج پنهان و تجلّی الهی هستند.

در توضیح سخن بالا باید گفت: اصل الهی یا حقیقت دو جنبه دارد: مطلق است و بی‌نهایت. این دو، وجه یک اصل است و در ذهن ماست که دوگانه می‌نماید. اصل الهی که خود را در در تجلّیات نمودار می‌کند از پیش به آنها صورت می‌بخشد.[10] اصل در صورت‌های تجلّی یافته است.

گنون با تأکید بر اینکه امور مکمّل را نباید با امور متضاد اشتباه گرفت از آموزه پوروشه و پراکریتی بهره می‌برد. این دو اصل را که در برابر خط عمودی: نمودار اصل فاعلی و خط افقی: نمودار اصل قابلی است می‌توان این طور توضیح داد: مکمّل بودن حقیقتا تضایف بین دو طرف است. مکمّل بودن دو شیء، همچون فاعل و قابل، در طرازهای مختلف مورد نظر است. در چنین نسبتی طرف فاعل در مرتبه پوروشه یا ذات و طرف قابل در مرتبه پراکریتی یا جوهر خواهد بود. گنون، زوجِ پوروشه و پراکریتی را در مقایسه با زوج آدم و حوا، معادل انسان کامل می‌داند. از این نظرگاه، اتّحاد امور مکمّل، تشکیل جفت یگانه اوّلی را می‌دهد که همه سنّتها از آن سخن گفته‌اند. گنون این مسئله را در مثال صلیب و دو محور عمودی و افقی آن و در حروف الف و باء عربی و صفر و یک از اعداد نشان می‌دهد.[11]

گنون امور مکمّل و متضاد را در شکل صلیب به این صورت نشان می‌دهد که، دو محور عمودی و افقی مکمّل هم‌دیگر هستند امّا متضادّ هم نیستند، آنچه در تضاد است، جهت‌های متقابل دو نیم‌خط، نسبت به مرکز است که دو نیمه یک محور را تشکیل می‌دهند، چه در محور عمودی و چه در محور افقی.

نقطه مرکزی بین دو خط نیز برابر با مقام الهی[12] است که در عرفان اسلامی و در اصطلاح سنّت شرقِ دور، برابر است با «وسط تغییرناپذیر[13]»ی که مقام تعادل کامل است و مدار آن مرکزِ «چرخ کیهانی» است؛ نقطه‌ای که فعل آسمانی از آن مستقیما به ظهور در می‌آید؛ این مرکز است که به «فعل بی‌فعّالیت»، همه اشیاء را می‌گرداند، هرچند خود ظاهر نیست و درست به همین دلیل که ظاهر نیست حقیقتا پر از فعل است، چرا که همه افعال دیگر همه از فعل مبدء است.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه مشاوره تحصیلی و انگیزش تحصیلی/الگوهای انگیزشی

اینجا این معنای تعالیم تائویی معلوم می‌شود: حکیم کامل کسی است که به نقطه مرکز رسیده و در حال اتّحاد بی‌چون و چرا با مبدء شبیه به او در ثبات و متشبه به او در فعل بی‌فعالیت اوست. این همان رسیدن به مقام سکون است. او از همه خالی می‌گردد و این خلأ به معنی انقطاع از همه‌ است: انقطاع کامل از همه اشیاء ظاهر و داثر و ممکن. بدین طریق موجود، از دست نوسان‌های «سیلان صورت‌ها» یا از دست ضربان «مرگ» و «زندگانی» یا «انعقاد» و «انحلال» نجات می‌یابد و سیر او از محیط چرخ کیهانی به سمت مرکز آن می‌رود. مرکزی که همواره در سکون و آرامش است. چنین انقطاع کاملی است که او را حاکم بر تمام اشیاء می‌کند و به اراده او چرخ خواهد چرخید. [14]

از سوی دیگر آنچه در نظر ناظر، دو طرفِ متضادّ است در مراحل عالی‌تر یا عمیق‌ترِ این تضاد، مرتفع خواهد شد. چرا که وحدت مبدء، مستلزم آن است که هر تضادی قابل ارتفاع باشد. بدین ترتیب هر چند تضاد بین دو امر ظاهر موجود و در مرتبه خاصّی از وجود، واقعی به نظر می‌رسد با این همه، چون به مرتبه بالاتری دست پیدا کند البته تضاد مذکور از آن روی که تضاد است منتفی و از راه ترکیب یا جمع در یک حال هماهنگی، منحل خواهد شد.

بنابراین معلوم می‌شود که این سوء فهم درباره دوگان‌ها است که آنها را در برابر هم قرار می‌دهد، والا دوگان‌ها، مکمّل هم دیگرند و گاه یکی از دیگری می‌زاید:

که ز ضدها، ضدها آمد پدید

در سویدا روشنایی آفرید

پس زیادتها درون نقصها است

مر شهیدان را حیات اندر فناست[15]

 

بورکهارت در کتاب هنر اسلام در توصیف مسجد قبه‌الصخره[16] در اورشلیم به عروج پیامبر از آن نقطه می‌پردازد: زیر صخره‌ای که در میان مسجد است غاری وجود دارد که از آنجا به چاهی راه می‌یابد و چاه، راه به بیرون و روی به آسمان دارد؛ بنابر روایتی رایج، پیامبر (ص) از آن غارِ زیرِ صخره، به معراج رفته است؛ این مطلب متضمن نوعی سمبولیسم و ابهام است: معراج که بالاروی است، از چاه آغاز می‌شود.[17] چیزی شبیه ماجرای یوسف (ع)، که در چاه شدنش، مانع از به اوج جاه رسیدن او نشد. به تعبیر حافظ:

عزیز مصر به رغم برادران غیور

ز قعر چاه به اوج جاه رسید

اصل و کلمه الهی یا همان حقیقت را با سمبول «وجه» نشان می‌دهیم و صورت‌های ظهوریافته را با «حجاب». «حجاب دقیقا معادل اصطلاح هندیِ مایا و کلمه وجه معادل آتما است.»[18]

با توجه به «اصل» یادشده در دوگان‌ها صورت‌های سمبولیک دو صفت دارند:

  1. فراروی به اصل دارند: صورت بیانگر ذات است و درک صورت این نیاز را در انسان بیدار می‌کند که به ذات یا آرکتیپ آن فراروی کند.
  1. صورت همان قدر که نشان‌دهنده ذات است حجابِ ذات نیز هست. حجاب دو نقش اساسی دارد: از یک طرف پوشاننده وجه است و از طرفی متجلّی کننده آن؛ بنابراین همه آفرینش الهی و تجلّیات او حجاب هستند؛ که اگر چنین نبود طبق حدیث نبوی، سَبَحات جمالش چشمان ما را کور می‌کرد.

[1]. dichotomy

[2]. مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت3212

[3]. غزلیات حافظ

[4]. آل عمران: 27

[5]. حدید: 3

[6]. duality

[7]. polarization

[8] . گنون رنه، سیطره کمیت و علائم آخرالزمان، لورد نورثبورن، نیویورک، نشر هیلزدیل، 2001،  ص 312.

[9]. بنابر اصل آگوستین قدیس: Bonum est essenttialiter sui که در صدد اثبات این است که آفرینش بی دلیل نیست و نظریه صدور نو افلاطونی در تضاد با آزادی درون ذاتی خداوند نیست. به نقل از «آتما مایا»، ترجمه محمود بینای مطلق در مجموعه جام نو و می کهن.

[10]. از پیش صورت بخشیدن ترجمه prefiguration است که دکتر محمود بینای مطلق در توضیح آن نوشته است: خداوند قبل از آفرینش بدان علم دارد و آفرینش را بر طبق این علم ایجاد می‌کند. (رک: نظم و راز، ص. 63)

[11] . گنون رنه، سمبولیسم صلیب، صص 34- 37.

[12]. المقام الالهی هو مقام اجتماع الضدّین

[13]. Ching Ying

[14] . همان، ص40-43.

[15]. مثنوی معنوی، دفتر اول.

[16]. The Dome of the Rock

[17] . بورکهارت تیتوس، هنر اسلام زبان و بیان، ص 8.

[18] . بینای‌مطلق محمود، نظم و راز. ترجمه حمیدآذرکار، تهران، هرمس، 1385، ص 62.